‌ ترکم نکن... باید فراموش کرد همه‌ی آنچه را که فراموش شدنیست همه‌ی آنچه را که تا به امروز رخ داده زمان‌هایی را که برای فهمیدن «چگونه»ها به هدر دادیم ساعت‌هایی را که در آن با ضربات ِ «چرا»ها قلب خوشبختی را کشتیم ترکم نکن ترکم نکن ترکم نکن ترکم نکن من به تو مرواریدهای باران را هدیه می‌دهم آنها که از سرزمینی می‌آیند که هرگز در آن بارانی نمی‌بارد من زمین را تا لحظه مرگم تا آن هنگام که تن تو را با طلا و نور بپوشانم حفر خواهم کرد من سرزمینی را خواهم ساخت که در آن عشق، پادشاه است در آن عشق، قانون است و تو ملکه‌اش هستی ترکم نکن ترکم نکن ترکم نکن ترکم نکن دیگر نخواهم گریست دیگر سخن نخواهم گفت خود را پنهان خواهم کرد آنجا که بتوانم تو را تماشا کنم آنگاه که می‌رقصی و لبخند می‌زنی صدایت را بشنوم آنگاه که آواز می‌خوانی و می‌خندی... ترکم نکن ترکم نکن ترکم نکن...